آیدا و نقاشی روی شیشه

 آیدا برای عیدی بازی  Nintendo wii  گرفت و این روزها حسابی سرش با این بازی گرمه و البته ماهم از دست و پا افتادیم هی هر روز تنیس بازی می‌کنیم  بولینگ و گلف و خلاصه روزگاران خوبی داریم با این هوای بارانی و مشغولیات درون منزلی :)

تقریبا هرروز هم کلاه قرمزی 90 رو دیدیم و خندیدیم باهم ! آیدا غلط‌های کلاه قرمزی رو میگرفت می‌گفت چرا می‌گه: لفطن !! باید بگه لطفن ( یادش رفته خودش یک زمانی می‌گفت لطفنددد )

اینم از اثرات کلاه قرمزی دیدن:


توی میان برنامه‌های کلاه قرمزی بچه‌ها روی شیشه نقاشی می‌کشیدن آیدا هم خیلی دوست داشت اینکار رو انجام بده ! یادم هست که زمان ما ویترای بود و دایی پیمان چند تا کار ویترای قشنگ انجام داده بود من همش دنبال همچین شیشه‌ای بودم که بتونه روش نقاشی بکشه اما دیدم چیزی شبیه به اون نداریم برای همین هم روی این در شیشه‌ای نقاشی کشید و بعد با دستمال مرطوب پاک کرد ! دوباره کشید و دوباره پاک کرد تا شب شد....

آیدا و گوشواره

مبحث گوشواره خواستن به خیلی وقت پیش برمی‌گرده 

هروقت گوش یکی از دوستانش یا فامیل و بستگان گوشواره می‌دید دلش گوشواره می‌خواست

اون‌سری که ایران بودیم  از من خواست که گوشش رو سوراخ کنیم که با دکتر آرش که متخصص امر بود مشورت‌های لازم صورت گرفت و ایشون گفتن من اینکارو برای آیدا نمی‌کنم چون دردش میاد بعد درد یادش می‌ماند و بعدش از من بدش میاد تا آخر عمرش !

موضوع مسکوت بود تا چند وقت پیش که نوا جان و خانواده پیش ما بودند و با آیدا صحبت کرده بود شما دو تا دختر شش هفت ساله در نظر بگیرید در حال تبادل نظر درباره سوراخ کردن گوش و آخرش فهمیده بود که بله ! درد داره اما اونقدری نیست که داشتن گوشواره زیر سوال بره ....

دیروز هم که تولد درینا کوچولوی یک ساله بود آیدا گوشواره‌های چسبی مامان بزرگش رو انداخته بود ! نمی‌دونم بهش چی می‌گن ولی از این گوشواره‌ها که عین گیره می‌مونه البته از اونجایی که چیزهای قدیمی خیلی خوبن جنس فوق‌العاده خوبی داره فکر کنم پایه‌اش از برنج باشه یا آلیاژ نقره و برنج و برجستگی روش از صدف هست به رنگ‌های مختلف که رنگش عوض می‌شه ! من که خودم به هیچ وجه بیشتر از چند دقیقه نمی‌تونستم گوشواره تحمل کنم چه از این گیره‌ای ها چه طلا چه بدل ! ولی آیدا حدود 4 ساعت دیشب این گوشواره‌ها رو به گوش داشت نشون داد که توی تصمیمش کاملا مصمم و جدی هست .

امروز بعد از مدرسه رفتیم و یک گوشواره خوشگل آبی فیروزه‌ای(اصلا به رنگ دیگه فکر نکنید) به شکل گل انتخاب کرد و دوتا خانوم هم دو طرف گوشش ایستادند و یک دو سه باهم هردو گوش رو سوراخ کردند و گوشواره رو به گوشش انداختند.

اول روی گوشش علامت گذاشتند که مطمئن باشند جای درستی قرار گرفته و بعد هم گوش‌های دختر کوچولوی شش ساله من مزین به دوتا گل ریز فیروزه‌ای شد.مبارکت باشه 

اینجا اون صحنه است که یک لحظه دردت گرفت و چشمات پر شد اما بعدش آینه دادن بهت و حسابی ذوق داشتی و این وسط البته قول یک بستنی هم از من گرفتی .


پ.ن: باید چقدر عقب برگردم برسم به هفت سالگی دست در دست پدر برسیم به داروخانه خانم دکتر پیوندی و اون گوشواره‌های قرمز براق و اون صندلی بلند و اون تفنگ گوش سوراخ کردن و البته بستنی خوردن بعدش :)

آیدا و اولین تجربه بادمجانی

هر چه بزرگتر می‌شوند سرگرم کردنشان سخت‌تر می‌شود

این هفته به خاطر spring break همه کلاس‌های فوق برنامه نظیر اسکیت روی یخ و پیانو و دراما تعطیل بودند 

و این یعنی مامان یک کاری کن !!

دیروز باهم پیتزا درست کردیم قرار بود کیک هم درست کنیم که نشد !

امروز هم گفت یک کاری کنیم؟ یک چیزی باهم درست کنیم ؟کمک نمی‌خوای ؟

منم  داشتم خرید‌ها رو جابه‌جا می‌کردم و بادمجان‌ها رو گذاشته بودم پوست بگیرم...

گفتم می‌خوای بادمجون پوست بگیری؟( یک لحظه به ذهنم رسید که چجوری حرفمو پس بگیرم ! اما دیگه گفته بودم) ! ذوق زده گفت :بله! می‌شه؟؟

و بدین صورت با کمک پوست‌کن سبزیجات (بدون استفاده از چاقو) برای من کلی بادمجون پوست گرفت ...

اولین بادمجون رو که پوست می‌گرفت پوستش تکه تکه جدا می‌شد و  به صورت نواری, کنده نمی‌شد ! برای دومی خیلی بهتر شده بود و کشف هم کرده بود که وقتی از سمت تیغه پوست‌کن استفاده می‌کنه پوستش در میاد وقتی از اونوری می‌زنه جوسش !!! در میاد (juice) ....برای بعدی دیگه کاملا مسلط شده بود و من هم دست از کار کشیدم چند تا عکس ازش گرفتم و خیلی جدی بهم گفت که همه بادمجون‌ها رو پوست می‌گیره و من بهتره برم فکر کنم که بعد از این چه کاری می‌تونم بگم آیدا انجام بده!!!!

دستت درد نکنه دخترم !  با این که زیر دستت دستمال پهن کرده بودم ولی کلی ذوق داشتی که دستات بادمجونی شدن :)

آیدا و جشن نوروزی

تعطیلات یک هفته‌ای بهار با جشن نوروزی که شرکت کرده بودیم شروع شد 

البته با مقداری سرماخوردگی که درون ما رسوب کرده بود و هنوز هم ادامه داره شب‌ها صدای ساز و دهل که قطع می‌شود صدای انواع سرفه از خشک و تر از اقصا نقاط منزل به‌خصوص اتاق بچه‌ها به گوش می‌رسد...

جشن نوروزی به شکل سال گذشته بصورت پات لاک یا هرکی غذای خودش رو بیاره برگزار شد و با شرکت عمو نوروز و حاجی فیروز رنگ و لعاب بهتری گرفت


عمو نوروز به بچه‌ها ده دلاری نو عیدی داد به همراه یک بسته کوچولوی کادویی 

من فکر می‌کردم این توجه خاصی که به برنامه‌های زنده مثل تئاتر و نمایش داره اتفاقی باشه اما هم وقتی تو ایران باهم تئاتر رفتیم و هم اینجا دیدم که دیالوگ‌های خنده دار و جالب رو حفظ می‌کنه فکر کردم علاقه داره

تو این نمایش عمو نوروز سعی داشت که صحبت کردن حاجی فیروز رو تصحیح کنه به جای ناناحت بتونه بگه ناراحت برای همین هم میگفت بگو نا ....را...حت  باز اون میگفت نا  نا  خت ! که باعث خنده و شادی بچه‌ها شده بود...


90-2


جمعه روز آخر قبل از تعطیلات بهاری بود و ما هم به سنت هر ساله  تصمیم داشتیم تخم مرغ رنگ کنیم ببریم مدرسه ! امسال بسته بندی‌ها شامل تخم مرغ رنگی و یک تخم مرغ شکلاتی با زرورق رنگی و یک کیندر سورپرایز یا همون تخم مرغ شانسی که امسال واقعا به نسبت کار بسیار وقت‌گیری داشتیم چون مونا هم بود و این روزها سر پنجه پا خودشو می‌کشه بالا و به همه چیز دست می‌زنه حتی اون بالا بالاها هم چیزی در امان نیست ! 

این بود که تهیه کارت‌ها و بسته‌ها خیلی وقت می‌گرفت ولی ارزشش رو داشت ! عزیزی از من می‌پرسید بقیه دوستای ایرانی هم این‌کار رو می‌کنن؟ گفتم خبر ندارم و سوالش برام عین جرقه‌ای بود که در ذهنم روشن شد که آیا این من هستم که دارم به آب و آتش می‌زنم برای حفظ سنت ها؟ آیا بچه من براش مهمه؟ همونقدر حس می‌گیره که من؟ همونقدر منتظر لحظه تحویل سال هست؟ همونقدر دلش تلاطم داره ؟! تا حالا که هر جور شده لحظه تحویل سال لباس نو به تنشون کردم و سعی کردم تصویر رنگارنگی از این سنت بسازم باید دید که وقتی بزرگ می‌شه چه احساسی دارند...

به هرحال هرکدوم از بسته بندی ها یک کارت سبز داشت که روش توضیح کوچکی به انگلیسی نوشته بود که:

" اولین روز از بهار سال نوی ایرانی‌ها (و چندین ملیت دیگر) است. بهار زیبایی داشته باشید. "آیدا

آیدا هم با لباس محلی و سبد تخم مرغ رنگی‌ها به مدرسه رفت ....

اولین نوشته برای اولین روزهای سال نود شمسی:

تهیه تدارکات عید نوروز اینجور بود که یک هفته قبل از عید من با چند تا از خانوم‌ها تصمیم گرفته بودیم که بریم آمریکا خرید کنیم دلیلش غیر از باهم بودن و کمی از فضای خونه دور بودن این بود که همیشه طبق یک قاعده کلی "اونور مرز" همه چی بهتره!!! فرقی هم نمی‌کنه اونی که از یک استان اونورتر میاد پیش ما به نظرش اینجا همه چی خوبه حراج داره جنسش خوبه ! ما به نظرمون آمریکا همه چی ارزون‌تر و بهتر می‌یاد خب بالطبع مالیات هم کمتر هستش و ....

آیدا به نظرم از همون خیلی کوچولو بودنش separation anxiety داشت اگر یک مقدارش هم ارثی باشه قطعا به خود من رفته که برای مهد رفتن مشکل داشتم و حتی در مراحل بالاتر، دست به تمارض می‌زدم اینه که هر جا بخوام برم باید کاملا قانع بشه حتی تا سر کوچه برم شیر بگیرم واقعا اشک حلقه می‌زنه تو چشماش! با اینکه من 3-4 ساله که از کارم بیرون اومدم ولی آیدا کاملا سر کوچه محل کار من رو بلده و اگر اتفاقی از اونجا رد بشیم اشاره می‌کنه! 

این بود که بهش گفتم من می‌خوام برم خرید کنم هفته دیگه عید نوروز می‌آد! توضیح و تفسیر عمو نوروز و ننه سرما و قصه و شعر و حکایت و تخم مرغ رنگی و اینا! بعد هم برای آشپزخونه می‌خواستیم کانتر تاپ ببینیم که رفتیم جایی که وسایل خونه می‌فروختن آیدا هم از بخش رنگ یکی دوتا کاغذ نمونه رنگ برداشت و شبش به اضافه یک لیست بلند بالا اون نمونه رنگ رو هم گذاشت تو کیف من که لباس برام بگیر این رنگی

من البته شرمنده هستم که اون رنگی که آیدا پیدا کرده انقدر خاص بود که اینجا تو این رنگ بندی وبلاگ نیست اما خب این رنگ نزدیکه بهش!

و اون لیست نزدیک به 4 ساعت وقت منو گرفت ! جوری شده بود که دیگه از خستگی داشتم می‌مردم! رفتم تو یک مغازه لحظات آخر بود و کفشی که خواسته بود (twinkle toe light up ) رو پیدا نکرده بودم

 صاحب مغازه گفت خانوم تا 10 دقیقه دیگه داریم می‌بندیم گفتم می‌دونم مشکلم اینه که واقعا یادم نمی‌یاد اینجا رو اومدم یا نه؟ که تا قسمت بچه ها رفتم و برگشتم یادم اومد که بله اینجارو زیر و رو کردم !

تا برسیم و مرز رو رد کنیم بیایم خونه 12 شب بود و صبح آیدا بسیار شادمان و خندان وسیله‌هاشو چک کرد و سراغی از کفش هم نگرفت خداروشکر.