اولین نوشته برای اولین روزهای سال نود شمسی:

تهیه تدارکات عید نوروز اینجور بود که یک هفته قبل از عید من با چند تا از خانوم‌ها تصمیم گرفته بودیم که بریم آمریکا خرید کنیم دلیلش غیر از باهم بودن و کمی از فضای خونه دور بودن این بود که همیشه طبق یک قاعده کلی "اونور مرز" همه چی بهتره!!! فرقی هم نمی‌کنه اونی که از یک استان اونورتر میاد پیش ما به نظرش اینجا همه چی خوبه حراج داره جنسش خوبه ! ما به نظرمون آمریکا همه چی ارزون‌تر و بهتر می‌یاد خب بالطبع مالیات هم کمتر هستش و ....

آیدا به نظرم از همون خیلی کوچولو بودنش separation anxiety داشت اگر یک مقدارش هم ارثی باشه قطعا به خود من رفته که برای مهد رفتن مشکل داشتم و حتی در مراحل بالاتر، دست به تمارض می‌زدم اینه که هر جا بخوام برم باید کاملا قانع بشه حتی تا سر کوچه برم شیر بگیرم واقعا اشک حلقه می‌زنه تو چشماش! با اینکه من 3-4 ساله که از کارم بیرون اومدم ولی آیدا کاملا سر کوچه محل کار من رو بلده و اگر اتفاقی از اونجا رد بشیم اشاره می‌کنه! 

این بود که بهش گفتم من می‌خوام برم خرید کنم هفته دیگه عید نوروز می‌آد! توضیح و تفسیر عمو نوروز و ننه سرما و قصه و شعر و حکایت و تخم مرغ رنگی و اینا! بعد هم برای آشپزخونه می‌خواستیم کانتر تاپ ببینیم که رفتیم جایی که وسایل خونه می‌فروختن آیدا هم از بخش رنگ یکی دوتا کاغذ نمونه رنگ برداشت و شبش به اضافه یک لیست بلند بالا اون نمونه رنگ رو هم گذاشت تو کیف من که لباس برام بگیر این رنگی

من البته شرمنده هستم که اون رنگی که آیدا پیدا کرده انقدر خاص بود که اینجا تو این رنگ بندی وبلاگ نیست اما خب این رنگ نزدیکه بهش!

و اون لیست نزدیک به 4 ساعت وقت منو گرفت ! جوری شده بود که دیگه از خستگی داشتم می‌مردم! رفتم تو یک مغازه لحظات آخر بود و کفشی که خواسته بود (twinkle toe light up ) رو پیدا نکرده بودم

 صاحب مغازه گفت خانوم تا 10 دقیقه دیگه داریم می‌بندیم گفتم می‌دونم مشکلم اینه که واقعا یادم نمی‌یاد اینجا رو اومدم یا نه؟ که تا قسمت بچه ها رفتم و برگشتم یادم اومد که بله اینجارو زیر و رو کردم !

تا برسیم و مرز رو رد کنیم بیایم خونه 12 شب بود و صبح آیدا بسیار شادمان و خندان وسیله‌هاشو چک کرد و سراغی از کفش هم نگرفت خداروشکر.