آیدا و کوهنوردی

ثبت است به تاریخ اواسط سپتامبر 2012 اولین کوهنوردی سخت و جدی آیدا.

قله grouse mountain فتح شد، این قله یکی از بلندترین کوه‌های شمال ونکوور است با ارتفاع 1200 متر و آیدا این lمسیر رو در دو ساعت و هفت دقیقه طی کرد.

برای اطلاعات بیشتر درباره این کوه به این وب‌سایت مراجعه کنید

http://en.wikipedia.org/wiki/Grouse_Mountain


آیدا و پیشواز تولد

این‌روزها آیدا در تکاپوی برگزاری مراسم تولدانه است و طبق معمول هرسال از سال پیش سخت‌تر!

بزرگترین علاقه دخترم "کیک تولد" می‌باشد که اگر حتی لب به آن نزند ولی باید قیافه مقبولی داشته باشد، یادم هست یک‌بار که در ایران جشن تولد گرفتیم کیک تولدش دامن باربی بود و انقدر بی‌قرار این موضوع بود که دست‌آخر چطور از آب درمی‌آید که بارها با بابا محمود چک کرد که آیا باربی را به قنادی داده یا نه؟! شب هم کاری به مهمانی نداشت فقط منتظر کیک بود که از در بیاد تو! و من هم مثل خودش نگران کرده بود تا اینکه سحرجون منو کشید کنار گفت انقدر دلهره نداشته باش همه قنادی‌های اینجا به اندازه موهای سرشون کیک باربی درست کردند از کیک معمولی براشون راحت‌تره و بهتر درمیاد؛ حسابی خیالم رو راحت کرد.

به هرحال کیک امسال به فرموده آیدا خانوم باید phineas and ferb باشه ( نگفتمتون هر سال سخت‌تر از پارسال)

حالا من الان دربه‌در دارم دنبال قنادی می‌گردم که همچین چیزی درست کنه! برای مهمونی هم تصمیم گرفته دوستانش رو ببره سینما فیلم diary of wimpy kids ببینن که اینم خودش داستانیه، سینما رزرو کردن کاری نداره ولی اینکه آیا اون فیلم مشخص اون روز مشخص نمایش داده می‌شه یا نه؟ معلوم نیست .

برنامه هفتگی سینما هر پنج‌شنبه ریخته می‌شه و بسته به فروشٍ سانس‌های مختلفی رو در بر می‌گیره این‌که اون روز مشخص، اون فیلم مشخص باشه یا نباشه خدا داند.  یک‌چیز خیلی خوبی که سینما داره اینه که اجازه نداری هیچی با خودت ببری توی پارتی روم ! همه‌چیز با خودشونه حتی قاشق چنگال پیش‌دستی نوشیدنی، غذا، دستمال؛ حتی رومیزی با خودشونه فقط و فقط باید کیک و تشریف رو ببری اونجا!

با ما باشید اندر احوالات تولدانه...

آیدا و کفش

این چندسال که آیدا مهد و مدرسه می‌ره همیشه فکر می‌کردم که چقدر خوب بود که ما مانتو مقنعه مدرسه داشتیم تکلیفمون روشن بود یک هفته لباس رو بپوش پنج‌شنبه بشور جمعه اتو کن دوباره همون، تا سال بعد.

اینو نوشتم که بگم از چی بپوشم چی بپوشم یک‌کم (فقط یک‌کم) راحت شدیم، چون امسال گفتم دیگه تمام! این لباسهات از دوشنبه تا جمعه این با این این با این این با این، آویزون کردیم تو کمد دیگه صبح معلومه چی بپوشه مگر اینکه هوا ناگهانی خیلی سرد یا خیلی گرم باشه !! ( این هوای ونکوور هم مارو کُشته به قول خودشون باید لایه لایه لباس پوشید که بشه وقتی گرم شد از لایه‌ها کم کرد یا وقتی سرد شد به لایه‌ها اضافه کرد)

تا اینکه امروز فهمیدم که نه‌تنها لباس مشکل ما در صبح روز مدرسه است بلکه حتی کفش بله! خانوم و آقایی که شما باشید حتی جوراب می‌تونه یک ربع از وقت شریف شمارو یک‌لنگه پا دم در ایستاده کلید به دست بگیره، نهایتا هم البته این من در مقام راننده سرویس مدارس هستم که باید گاز بدم ویراژ بدم که به موقع برسیم و آیدا برگه تاخیر نگیره.

بله امروز فهمیدیم که همه کفش‌هایی که ما اینهمه مدت می‌پوشیدم تنگ است گشاد است جورابمون نخ دارد،کفشمون بند داره شل است، سفت است، کفش کتونی نو که برای مدرسه گرفته بودم خوب نیست درحالیکه همون روز اول از آیدا پرسیدم که دوست داری ؟جواب من رو از همه لحاظ بده! رنگ مدل تنگی گشادی و کلا هر مورد خاصی که به ذهنت می‌رسه بگو چون من هنوز قبض خرید این کفش دستم هست می‌تونیم عوضش کنیم اگر دوست نداری، پوشید و قِر داد و گفت نه! عالیه همین‌رو می‌خوام! فیتِ فیت!

امروز در حالیکه اشکهایش چونان ابر خزان!! جاری بود(ابر بهار اقلا بارشش بند میاد)، ازش سوال کردم که ما باهم حرف نزدیم روزی که من این کفش رو خریدم یادته؟! بدین صورت یک روز اعصاب خوردی سر صبحی دیگر آغاز شد با ما باشید تا پایان سال تحصیلی.

آیدا و کلاس سوم

کلاس سوم!

شما اسم معلم کلاس سومتون یادتون میاد؟ معلم کلاس سوم ما خانوم فریده خاکباز بود ، مدرسه ما رو هنوز وسطش تیغه نکشیده بودند و شیفت دخترها و پسرها عوض می‌شد یک هفته صبح یک هفته بعد‌از‌ظهری بودیم و کلاس ما طرف حیاط پسرانه فعلی بود.

اینجوری که خودم رو بگذارم تو شرایط کلاس سوم شاید بهتر بتونم درک متقابلی از حس و حساسیت‌های آیدا داشته باشم.

آیدا کلاس سوم رو در وضعیتی شروع کرد که تا چهار روز اول هنوز معلوم نبود کی توی کدوم کلاس افتاده، بیشتر از اینکه معلم و کلاس براش مهم باشه دوست داشت با لیلیان و آنت توی یک کلاس باشه که روز جمعه به‌وقت کلاس بندی متوجه شدند که آیدا و لیلیان و آنت هرسه توی کلاس مادام شیک هستند (همون معلمی که جایگزین معلم کلاس دوم شده بود که رفته بود مرخصی زایمان).

امسال هم کلاسشون سوم و چهارم باهم هستند و با اینکه من موافق این وضعیت نیستم ولی همش دارم فکر می‌کنم که باید چیکار کنم؟ برای اینکه آیدا به‌خاطر ماه تولدش از همه کوچک‌تره، و این موضوع رو بارها با اشک و آه به من گفته که من چرا هنوز هفت ساله هستم همه دوستام هشت و نه ساله شدند رفت!

حالا هم با این وضعیت با بچه‌های بزرگتر افتاده امیدوارم که حرفهای پارسال دیگه پیش نیاد.

به هرحال دخترکم برات روزهای موفقیت آمیزی رو آرزو می‌کنم با پشتکار و دقتی که ازت سراغ دارم مطمئنم که از پس همه‌چی برمیای و ما هم با اقتدار حمایتت خواهیم کرد.

ثبت شد کلاس سوم

مادام شیک،

École Sperling Elementary School

آیدا و ساخت ماسک صورت

یکی از کارهایی که این تابستون آیدا انجام داد این بود که یک سالن زیبایی برای خانوم باربی‌ها در گوشه اتاقش راه انداخت و موهاشون رو درست می‌کرد بعد ازشون فیلم می‌گرفت بعد بهم گفت که با عسل‌جون این بازی رو انجام می‌داده و خیلی بهشون خوش می‌گذشته الان توی دوربینش که برای تولد هفت سالگیش گرفتیم کلی فیلم و عکس از باربی‌ها هست من فکر می‌کردم که از زندگی فیلم بگیره عکس بگیره از روزهای هفت‌سالگی ولی خب این هم یک‌جور استفاده از ابزار است .

به هرحال که این سالن آرایش و زیبایی چیزی کم نداشت جز یک بخش ماسک صورت که اون هم تهیه شد و آزمایشگاه شیمی راه انداخته بود آیدا ماست رو پیمانه می‌کرد با خیار قاطی می‌کرد آووکادو رو با چنگال له کرد روش عسل ریخت گردو خرد کرد خلاصه که بساطی داشتیم ولی بهش گفتم این تو و این آشپزخانه من هم نمیام به دلیل مشخص امر و نهی ها !! فقط آشپزخونه رو همینجوری که تحویل گرفتی تحویل من بده.

دوتا ظرف ماسک صورت درست کرد فرد اعلی بعد میرفت می‌زد به صورت این باربی‌ها گفتم ای مادر چراغی که به خانه رواست به مسجد حرامه بیا بزن به صورت من خب!

ولی عجب معجونی ساخته بود دخترم انقدر عالی بود که نگو و نپرس.