مبحث گوشواره خواستن به خیلی وقت پیش برمی‌گرده 

هروقت گوش یکی از دوستانش یا فامیل و بستگان گوشواره می‌دید دلش گوشواره می‌خواست

اون‌سری که ایران بودیم  از من خواست که گوشش رو سوراخ کنیم که با دکتر آرش که متخصص امر بود مشورت‌های لازم صورت گرفت و ایشون گفتن من اینکارو برای آیدا نمی‌کنم چون دردش میاد بعد درد یادش می‌ماند و بعدش از من بدش میاد تا آخر عمرش !

موضوع مسکوت بود تا چند وقت پیش که نوا جان و خانواده پیش ما بودند و با آیدا صحبت کرده بود شما دو تا دختر شش هفت ساله در نظر بگیرید در حال تبادل نظر درباره سوراخ کردن گوش و آخرش فهمیده بود که بله ! درد داره اما اونقدری نیست که داشتن گوشواره زیر سوال بره ....

دیروز هم که تولد درینا کوچولوی یک ساله بود آیدا گوشواره‌های چسبی مامان بزرگش رو انداخته بود ! نمی‌دونم بهش چی می‌گن ولی از این گوشواره‌ها که عین گیره می‌مونه البته از اونجایی که چیزهای قدیمی خیلی خوبن جنس فوق‌العاده خوبی داره فکر کنم پایه‌اش از برنج باشه یا آلیاژ نقره و برنج و برجستگی روش از صدف هست به رنگ‌های مختلف که رنگش عوض می‌شه ! من که خودم به هیچ وجه بیشتر از چند دقیقه نمی‌تونستم گوشواره تحمل کنم چه از این گیره‌ای ها چه طلا چه بدل ! ولی آیدا حدود 4 ساعت دیشب این گوشواره‌ها رو به گوش داشت نشون داد که توی تصمیمش کاملا مصمم و جدی هست .

امروز بعد از مدرسه رفتیم و یک گوشواره خوشگل آبی فیروزه‌ای(اصلا به رنگ دیگه فکر نکنید) به شکل گل انتخاب کرد و دوتا خانوم هم دو طرف گوشش ایستادند و یک دو سه باهم هردو گوش رو سوراخ کردند و گوشواره رو به گوشش انداختند.

اول روی گوشش علامت گذاشتند که مطمئن باشند جای درستی قرار گرفته و بعد هم گوش‌های دختر کوچولوی شش ساله من مزین به دوتا گل ریز فیروزه‌ای شد.مبارکت باشه 

اینجا اون صحنه است که یک لحظه دردت گرفت و چشمات پر شد اما بعدش آینه دادن بهت و حسابی ذوق داشتی و این وسط البته قول یک بستنی هم از من گرفتی .


پ.ن: باید چقدر عقب برگردم برسم به هفت سالگی دست در دست پدر برسیم به داروخانه خانم دکتر پیوندی و اون گوشواره‌های قرمز براق و اون صندلی بلند و اون تفنگ گوش سوراخ کردن و البته بستنی خوردن بعدش :)