
گاز کولر ماشین رو سفارش داده بودیم پست آورده دم در.
سر جعبه نشسته میگه بازش کنیم باز کنیم
میگم وسیله ماشینه ! چیز جالبی برای تو نیست.
بد عادت شدی ها !
......
در قصه دیشب لباس های" پسر کلاه به سر تولدی" رفتن یک جای نامعلوم !
اینجوری بود که پسر نمیخواست لباسی که مامانش گفته بپوشه بعد هم مامانش گفت هر چی دلت میخواد بپوش ! بیرون که رفتن سردش شد . ولی مامانش گفت همینه دیگه وقتی حرف منو گوش نمیدی و لباسی که من میگم مناسب هست نمیپوشی سردت میشه.... وقتی برگشتن پسر دید که کشو و کمدش خالیه لباس ها قهر کردن رفتن . رستم مونده بود و یک دست اسلحه یک لباس خواب داشت یک لباس بیرون، دلش هم برای لباس هاش تنگ شده بود . این بود که یک روز نشست و بعضی از لباس هاشو نقاشی کرد و شبش که خوابید خواب لباس هاشو دید که با هم میرقصیدن ولی بعدش نشستن و ناراحتی کردن که چرا سر جاشون نیستن. صبح که پسر رفت مدرسه دوباره لباس ها اومدن تو کشو و کمد و از اون روز به بعد با خوشحالی همه لباس هاشو میپوشید که ناراحت نشن قهر کنن برن.
پ.ن: این همه ذوق و استعداد قصه پردازی رو یک جا میخوام ثبت کنم خدا رو چه دیدین شاید نشستم کتاب کودکان نوشتم یک روزی.