از مدرسه که داشتیم برمیگشتیم ازم پرسید: مامان Tulip چی میشه به فارسی ؟ گفتم میشه لاله ! بعد گفت ما امروز تو مدرسه لاله کاشتیم. البتهSeed ش نه ها Bulbe ش رو کاشتیم.
گفتم آهان دانه نداشته شما "پیاز" لاله رو کاشتید.
ساکت شد.
وقتی این موقع ها سکوت میکنه میفهمم داره جمله سازی میکنه تو ذهنش و برگردان به فارسی. بعد رسیدیم خونه اولین باری که از کلمه" پیاز لاله" استفاده کرد درست بود . ولی بعدش که چند ساعت گذشت برای دفعه دوم که داشت از کاشتن لاله تعریف میکرد گفت:
امروز تو مدرسه لاله کاشتیم ولی هسته نداشت ،" کرفس" لاله رو کاشتیم.



یک بازی اختراع کردیم که یکی اوستا میشه مشخصات یک چیزی رو میگه مثلا رنگش شکلش و اینا بعد اون یکی باید حدس بزنه چیه ؟
در بعضی موارد از پانتومیم هم میشه استفاده کرد مثلا به دهان اشاره کنیم یعنی خوردنیه!
بعد این بازی رو بسط میدیم به این که کلمات هم قافیه پیدا کنیم یا به قول خودش رایمrhyme!
مثلا اون چیه که رنگه ؟ تو این هم هست(ادای بستنی خوردن)* بعد میگه Brown که باCrown رایم میشه. خیلی بازی مهیج و باحال و در عین حال نشستنی که به قوه تخیل کمک میکنه !
اگر دوست داریدبچه هاتون بزرگ که شدند "شاعر"بشن این روش خوبیه -سلام دوستم که تو هواپیما با هم کلمات هم قافیه پیدا میکردیم-
*آیدا بستنی شکلاتی دوست داره !
اینم یک بازی که اولش که دیدمش یک کم اینور اونورش کردم . جایی هم ندیده بودمش که ببینم آیدا اصلا به همچین چیزهایی علاقه نشون میده یا نه ؟این اسباب بازی از قطعات ریز اشکال هندسی درست شده و بچه ها هم میتونن روی برد های خودش این بازی رو انجام بدن و بچینن و یا اینکه رو زمین از تخیل خودشون استفاده کنند.

همین ریز بودن قطعات و اینکه باید با دقت چیده بشن یک کم منو توی خریدش سست میکرد ولی از اونجا که این دختر اصلا به مادرش نرفته
و علاقه و پشت کارش خوبه خوشبختانه خیلی خوشش اومده از این بازی.

این رو هم برای اونها که دوست دارن بچه شون" تذهیب" یاد بگیره توصیه میکنم.![]()
پ.ن: مامان با جدیت دارن کلاس اول به آیدا درس میدن
. کتابهای کلاس اول رو به سختی تهیه کردن و آوردن و برام جالبه که کتاب خواندن و نوشتن با هم فرق داره یعنی سیستم به کلی عوض شده ! مامان هم همش میگن چرا به این بچه الفبا یاد دادین
این روش الان منسوخ شده ! مخصوصا این مدلی که شما ها یادش دادین
... دیگه الان نمیگن نون یا واو یا سین !!!! میگن "ن" یا "و" یا "س".![]()
انقدر برات قصه ای که دوست داری گفتم که خوابت برد !
تب و دل پیچه که به بالا آوردن منتهی شد و دست در دست من قصه گوش کردن و اینکه اصرار داشتی چراغ روشن باشه و در باز باشه....
این عکس شد که داری تو خواب میخندی!!!
خواب چی میبینی ؟
وقتی حوصله ندارم برات قصه بگم و با اون چشمات میگی :آخه اگه نگی شب خواب خوب نمی بینم.
و من بی رحمانه میگم: کلاغ ها نیومدن... ستاره ها نیومدن... هوا ابری بوده.... قصه نیاوردن... قصه نداریم.
شما مامان ها هم از این روزها دارین؟!

این از کدوی امسالمون.
ترسیدید ؟! ها ها ها ها
نترسید نترسید ما همه با هم هستیم.

اینم آیدا با معلم های کلاس پیانو در روز هالویین.
دخترم تینکر بل شده بود.tinker bell

پ.ن:
اینم کدوی سه سال پیش ! چه بزرگ شدی گلم
برای این روزهای خوب کودکی
برای همه دوست داشتن هایتان .
برای اینکه باشید و بمانید مهربان و همراه.
دستهایتان سایه سار امن و آرامش باشد برای هم .
و دلهایتان نزدیک ...

اول که قرار گذاشتیم که تولد خانوادگی داشته باشیم و کاپ کیک برای مهد ببره.
بعدش دختر کوچولوی دوم به دنیا اومد و چندین روز پشت سر هم منو نگه داشتن تو بیمارستان.
هرروز برنامه میریختم که امروز میرم خونه تهیه تدارک تولد میبینم که می دیدم دکتر ها میان میگن یک شب دیگه پیشمون بمون.
یعنی از روز اول عیش ما رو خراب کردند هی گفتن میتونی بری هی اومدن گفتن نه نمیتونی بری!
خلاصه ساعت ۲ عصر روز ۴ اکتبر مارو مرخص فرمودند و ما یک راست رفتیم قنادی و من با دو عدد مچ بند بیمارستان و زخم جای سرُم وایسادم به کیک سفارش دادن برای فردای مهد و یک کیک کوچک هم گرفتم برای تولدش .

اونقدر بچه ذوق کرد که حد و حساب نداشت. خلاصه تولد در سردرگمی های من و بچه نوزاد و مهمانان اندک برگزار شد.

از قبل هم برنامه ریزی کرده بودم و چیزهایی که دوست داشت و باهم بیرون میرفتیم میدید رومی گرفتم و قایم میکردم که خواهر کوچولوت برات هدیه آورده. یک سری رو بردم بیمارستان و هر کدوم رو باز میکرد میگفت از کجا میدونست من ویش لیستم چیهwish list؟
چیزی که خیلی ذوق زده اش کرد یک باربی نقاب دار بود که بیشتر منو یاد زورو میندازه !

Barbie and the Three Musketeers Friends Doll
فردای تولدش هم توی مهد و هم تو کیندرگاردن براشتولد گرفته بودند . و بهش کادو دادند.
کیک هم بردیم و با دوستان هم کلاسی جشن گرفتند.
قابل توجه مامان که میخواست برای آیدا گردبند دستبند انگشتر بگیرد.
البته این انگشتر ها رو گذاشته بودند تو کاپ کیک های مدرسه که هر کدام از بچه ها روی کیکش یکی از اینا داشت و با خودش برد خونه اینها هم زیاد اومد.
مهربانان مهرگان ! سلامت باشید و مهر افزون.
تولدتان مبارک.![]()
داشتم جارو برقی میکشیدم یک کم مبل رو کشیدم جلو که پشتش رو جارو بزنم.
همچین کج وسط اتاق گذاشته بودمش آیدا اومد کلی ذوق کرده همه کارشو ول کرد و عروسک ها رو آورد
گفت مثل کشتی شده منم کاپیتان هستم .
فوری هم یک دستمال کاغذی آورد روش با ماژیک خط کشید و علامت گذاشت که یعنی این الان نقشه گنج ما هستش .
به قول خودش treasure map کلی هم دستور داد به عروسک ها و هر کدوم مسئول یک کاری شدند و بدو بدو هم رفت کلاه لباس عروسش رو گذاشت سرش به جای کلاه کاپیتان... بیست بار هم به من گفت که این سوفا sofa رو back نکنی ها .
گفتم باشه انقدر سفارش نکن هر وقت کارت تموم شد خودت هلش بده میره عقب.
بعضی وقتا یک زمین فوتبال اسباب بازی دارن با یک چیزهایی سرگرم میشن که آدم تعجب میکنه.
کوچیکتر هم که بود رفته بود تو یکی از این کارتن های خالی بزرگ نمیدونم مال تلویزیون بود یا چی... کلی باهاش بازی کرد
کارتن طفلکی ماشین شد !صندلی شد! تلویزیون شد! جعبه عروسک شد ! کلاه شد ! یک چند مدتی سرش گرم بود باهاش.
آیدا یک دفترچه سیمی کوچک داره که قراره توش از هر چی دلش خواست بنویسه !

اولین چیزهایی که نوشته هم یک داستانه که فکر کنم به عنوان اولین داستان مکتوب باید ثیتش کنم.
داستان مصور هم هست . پایینش نقاشی کشیده.


اول داستان به سبک و سیاق آیدا اینجوری شروع میشه
یک روزی روزگاری یک زن فقیر پیری بود !
that day there was a poor old woman
هنوز هم بقیه داستان رو نساخته یعنی ننوشته فقط این زن یک آیینه داره که حرف میزنه و یک دوست صمیمی داره !