تبليغاتX
Lilypie 5th Birthday PicLilypie 5th Birthday Ticker Lilypie Expecting a baby Ticker آیدا در آینه
 

این از کدوی امسالمون.

ترسیدید ؟! ها ها ها ها

 نترسید نترسید ما همه با هم هستیم.

اینم آیدا با معلم های کلاس پیانو در روز هالویین.

دخترم تینکر بل شده بود.tinker bell

 پ.ن:

اینم کدوی سه سال پیش ! چه بزرگ شدی گلم

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 1:26  توسط پونه   | 

برای این روزهای خوب کودکی

برای همه دوست داشتن هایتان .

برای اینکه باشید و بمانید مهربان و همراه.

دستهایتان سایه سار امن و آرامش باشد برای هم .

و دلهایتان نزدیک ...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 0:23  توسط پونه   | 

تولد پنج سالگی با کوله باری از اتفاقات همراه شد.

اول که قرار گذاشتیم که تولد خانوادگی داشته باشیم و کاپ کیک برای مهد ببره.

بعدش دختر کوچولوی دوم به دنیا اومد و چندین روز پشت سر هم منو نگه داشتن تو بیمارستان.

هرروز برنامه میریختم که امروز میرم خونه تهیه تدارک تولد میبینم که می دیدم دکتر ها میان میگن یک شب دیگه پیشمون بمون.

یعنی از روز اول عیش ما رو خراب کردند هی گفتن میتونی بری هی اومدن گفتن نه نمیتونی بری!

خلاصه ساعت ۲ عصر روز ۴ اکتبر مارو مرخص فرمودند و ما یک راست رفتیم قنادی و من با دو عدد مچ بند بیمارستان و زخم جای سرُم وایسادم به کیک سفارش دادن برای فردای مهد و یک کیک کوچک هم گرفتم برای تولدش .

اونقدر بچه ذوق کرد که حد و حساب نداشت. خلاصه تولد در سردرگمی های من و بچه نوزاد و مهمانان اندک برگزار شد.

از قبل هم برنامه ریزی کرده بودم و چیزهایی که دوست داشت و باهم بیرون میرفتیم میدید رومی گرفتم و قایم میکردم که خواهر کوچولوت برات هدیه آورده. یک سری رو بردم بیمارستان و هر کدوم رو باز میکرد میگفت از کجا میدونست من ویش لیستم چیهwish list؟

چیزی که خیلی ذوق زده اش کرد یک باربی نقاب دار بود که بیشتر منو یاد زورو میندازه !

 

Barbie and the Three Musketeers Friends Doll

فردای تولدش هم توی مهد و هم تو کیندرگاردن براشتولد گرفته بودند . و بهش کادو دادند.

کیک هم بردیم و با دوستان هم کلاسی جشن گرفتند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 18:29  توسط پونه   | 

قابل توجه مامان که میخواست برای آیدا گردبند دستبند انگشتر بگیرد.

البته این انگشتر ها رو گذاشته بودند تو کاپ کیک های مدرسه که هر کدام از بچه ها روی کیکش یکی از اینا داشت و با خودش برد خونه اینها هم زیاد اومد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 9:54  توسط پونه   | 

مهربانان مهرگان ! سلامت باشید و مهر افزون.

تولدتان مبارک.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 7:34  توسط پونه   | 

 

داشتم جارو برقی میکشیدم یک کم مبل رو کشیدم جلو که پشتش رو جارو بزنم.

همچین کج وسط اتاق گذاشته بودمش آیدا اومد کلی ذوق کرده همه کارشو ول کرد و عروسک ها رو آورد

گفت مثل کشتی شده منم کاپیتان هستم .

فوری هم یک دستمال کاغذی آورد روش با ماژیک خط کشید و علامت گذاشت  که یعنی این الان نقشه گنج ما هستش .

به قول خودش treasure map کلی هم دستور داد به عروسک ها و هر کدوم مسئول یک کاری شدند و بدو بدو هم رفت کلاه لباس عروسش رو گذاشت سرش به جای کلاه کاپیتان...  بیست بار هم به من گفت که این سوفا sofa رو back نکنی ها .

گفتم باشه انقدر سفارش نکن هر وقت کارت تموم شد خودت هلش بده میره عقب.

بعضی وقتا یک زمین فوتبال اسباب بازی دارن با یک چیزهایی سرگرم میشن که آدم تعجب میکنه.

کوچیکتر هم که بود رفته بود تو یکی از این کارتن های خالی بزرگ نمیدونم مال تلویزیون بود یا چی... کلی باهاش بازی کرد

کارتن طفلکی ماشین شد !صندلی شد! تلویزیون شد! جعبه عروسک شد ! کلاه شد ! یک چند مدتی سرش گرم بود باهاش.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 10:6  توسط پونه   | 

 

آیدا یک دفترچه سیمی کوچک داره که قراره توش از هر چی دلش خواست بنویسه !

اولین چیزهایی که نوشته هم یک داستانه که فکر کنم به عنوان اولین داستان مکتوب باید ثیتش کنم.

داستان مصور هم هست . پایینش نقاشی کشیده.

 

اول داستان به سبک و سیاق آیدا اینجوری شروع میشه

یک روزی روزگاری یک زن فقیر  پیری بود !

that day there was a poor old woman

هنوز هم بقیه داستان رو نساخته یعنی ننوشته فقط این زن یک آیینه داره  که حرف میزنه و یک دوست صمیمی داره !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 6:37  توسط پونه   | 

 

کیندرگاردن در مدارس کانادا در حکم پیش دبستانی است.

آیدا جون هم از اول این هفته بچه مدرسه ای شد و به کیندر گاردن رفت.

با کفش و کیف نو با هزار ذوق و شوق و آرزو و البته انتظار که دو هفته مدام پرسید چرا monday نمیشه! من برم مدرسه.

و تا وارد کلاس شد دوست صمیمی مهدش رو دید و اونم با ذوق اومد بغلش کرد و گفت آیداااااااااا !!! هم من هم مامان لیلیان و هم معلمشون خندیدیم

اون دست هم معلم آیداست که از لیلیان میخواد اجازه بده آیدا وسایلش رو ببره سر جای مخصوصش بگذاره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 5:22  توسط پونه   | 

 

تو این تابستون کتابخانه یک برنامه گذاشته بود که هر بچه ای بتواند ۵۰ روز ، روزی حداقل ۱۵ دقیقه کتاب بخواند و لیست کتابهاش رو ثبت کند مدال میگیرد.

آیدا هم تو این برنامه شرکت کرد و مدال گرفت!

مدالش هم به یک روبان سبز وصل بود که "موسبی " تکمیل بشه !!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 9:48  توسط پونه   | 

 این ایمیل رو برای بابا فرستاده بودم:

بابا هم در یکی از اون اقدامات نغزش اینو جواب داد ،

 

من داشتم میخندیدم آیدا اومده میگه به چی میخندی؟ میگم بابا محمود خیلی کارش درسته !

میگه :ئه ! کارش چیه؟  ( من کماکان در حال خنده )

آیدا باز میگه : نه جدی کارش چی بوده؟

میگم: دبیر بوده ! معلم ! تیچر!

چشماش برق میزنه میگه راست میگی؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 5:48  توسط پونه   |