پیتزا رو خیلی دوست داره و به قول خودش هر چی که پنیر آب شده روش باشه به همین جهت ما گاهی پیتزا مخصوص درست میکنیم با قارچ ( که اینم دوست نداره در حالت عادی) فلفل دلمه و تیکههای مرغ و یک عالم پنیر آب شده .
چند روز پیش خمیر پیتزا نداشتیم بعد با آیدا تصمیم گرفتیم که غذای مخصوص سرآشپز درست کنیم یک لایه جوجه کباب تو پیرکس گذاشتیم یک لایه برشهای نازک سیب زمینی چیپسی و روش هم پنیر و رفت تو فر و خیلی هم ذوق و شوق کردند.
از همه جالبتر مراسم نامگذاری این غذا بود به پیشنهاد آیدا برای این غذا توجه کنید : باربکیو چیزی چیکن چیپس ! Barbecue cheesy chicken chips
یا به اختصار B3C ...جناب مستطاب باربکیو چیزی چیکن چیپس به منوی غذای منزل ما خوش آمدی .
بهار شده و ما گاهی بعد از مدرسه آیدا به پارک میرویم تا بچهها بازی کنند. در این میان آیدا حس گیاه شناسی خود را به کار میاندازد و به گلها و گیاهان دقیق میشود گلهای ریز بنفش و زیبا گلهای زرد خودرو اسم بیشتر گلهای محدوده را میداند الان فصل لالههای رنگی بسیار زیبا است و آزالیاهای درشت بر درختان خودنمایی میکند. گلهای نرگس زرد یا daffodil که آیدا اسم انگلیسی آنها را به من گفت . بعضی وقتها فکر میکنم که معلم خوبی خواهد شد برای اینکه با حوصله و تکرار برای مونا اسم گلها را میگوید که اینها که بعد تبدیل به قاصدک میشوند را نچیند بخاطر شیرهای که در ساقه آن موجود است ولی گلهای سفید daisy رو گاهی برای موهایشان برمیدارند و الان کاملا برایشان مشخص شده که کدام گل برای محدوده خانهها است و نباید چیده شوند. جالب اینکه این تکرار نامها اثر داشته و مونا دارد اسم گلها را یاد میگیرد چند روز پیش توی پارک بودیم که مونا به آیدا گفت:آیدا گل آیدا ببین آیدا دانولد !!! دیدم آیدا از خنده روی زانو خم شد گفتم چی شد مادر جان؟ گفت مامان این بچه بهdaisy میگه دانولد :))
پ.ن: daisy و Donald هر دو شخصیتهای کارتون میکیماوس و مینیماوس هستند.

مونا خیلی علاقه داره با وسایل و اسباب بازیهای آیدا بازی کنه
خیلی وقتها که آیدا مدرسه باشه حتی شده که رفته سر وقت وسایل خواهری و " DS " رو برداشته و ادای مثلا بازی رو درآورده ؛ کلا مرحله دورا (به اون شدت که آیدا در دو سه سالگی داشت) نداره و بیشتر هم با کارتونهای مورد علاقه آیدا کنار میاد گارفیلد باهم میبینن که برای من جالبه ! همین انعطاف پذیری رو آیدا نسبت به مونا هم داره وقتهایی میرم سر وقتشون میبینم دوتایی نشستند Elmo's world نگاه میکنند که خب بالطبع بیشتر برای خردسالان طراحی شده. نقطه مشترک و نقطه عطف ماجرا دیسنیلند است کلا تحت هر شرایطی هردوشون به دیدن رژه شخصیتهای دیسنی توی دیسنیلند که در یوتیوب باید براشون بگذارم واکنش مثبت نشان میدهند و براشون تداعی خاطرات دیسنی رفتن میشود.
مونا از خیلی وقت پیش باربی بازی رو دوست داشت بازی که چه عرض کنم فقط لباسشون رو درمیاره هی عوض میکنه میاره میده به من که اینو تنش کنم یا اونو تنش کنم دائم لباس عوض کردن داریم ، چند روز پیش آیدا اومد که چند تا از لباسهای باربی نیست گشتیم اینور اونور دیدیم نیست که نیست. دیگه به کل نا امید شده بودیم از پیدا کردنشون که من رفتم سراغ لباس شستن و داشتم میپرسیدم که لباس کثیف اگر دارین بیارین که دیدم بهبه خانوم موشه با یک تیکه لباس باربی اومد و قشنگ هم در ماشین لباسشویی رو با مهارت باز کرد و انداخت اون تو... اومدم تو ماشین لباسشویی نگاه کنم دیدم: ئه !! لباس باربیهای مفقوده رو هم خانوم موشه خونه ما آورده ریخته تو لباسشویی :))

هر سال تعطیلات بهاری مدارس با عید نوروز همزمانی خوبی دارد و ما هم از این فرصت طلایی استفاده کردیم و تصمیم گرفتیم که سفر برویم !
سال تحویل به وقت ما ساعت ده و هجده دقیقه شب بود ! صبح که از خواب بیدار شدیم همه جا سفید پوش از برف هیچ خبری از بهار به ما نمیداد و عصر هم راه افتادیم به سمت سیاتل و درست لحظه سال تحویل ما کلید انداختیم و داخل اتاق هتل شدیم و بدین صورت آغاز سال هزار و سیصد و نود یک را جشن گرفتیم.
فردا صبحش هم به سمت تگزاس پرواز کردیم و برخلاف انتظارمون روز بارانی و قشنگی هم در تگزاس بود ! جایی که ندرتا بارش سنگین باران داشتند دوروز بود که بی وقفه باران باریده بود و حسابی هوا لطیف و گرم بود.
وقتی وارد منزل دوستانمون شدیم آوا که از آیدا یکسال بزرگتر بود در رو به روی ما باز کرد و به آیدا گفت :سلام! بیا بریم اتاقم رو نشونت بدم و این آغاز شیرین یک دوستی عمیق بود که ساعتی بعد به زور صداشون کردیم که برای شام بیان و سر میز بنشینند.
این دوستی و بازی ها ادامه داشت باهم میخوردند بازی میکردند کتاب میخوندند شو اجرا میکردند لباس عوض کردند لاک زدند درس خواندند فیلم نگاه کردند باهم باغ وحشی رفتیم که حیوانات آزاد بودند و کنار ماشین میآمدند آیدا و آوا دو تا کیسه غذا که از مسوولین پارک خریده بودیم دستشون بود و به حیوانات غذا میدادند.
یکروز هم رفتیم موزه کودکان در مرکز شهر هیوستون و به نظرم عالی بود به حدی قوانین فیزیک و شیمی و سیالات رو ساده کرده بودند که برای مونا هم درک قانون آسان میشد رفتیم کارگاه نجاری و جایی که با حرکت یک چرخ دنده موج و گرداب درست میشد قوانین ظروف مرتبطه. فلزات دارای shape memory اربیتالها و ترکیب اتمهای کربن با اتمهای دیگر... ویسکوزیته و ....
آیدا آزمایشگاه شیمی رو خیلی دوست داشت اونجا روپوش مخصوص پوشید عینک زد و رفت سراغ اتم و ملکولها

مثل همه قوانین نانوشته دنیا ، روزهای خوب خیلی زود به آخر نزدیک شد و دم رفتن این دوتا دوست صمیمی اشکها ریختند و از اونجا که ما دوشنبه قرار بود راه بیفتیم و آوا مدرسه داشت قرار شد که ساعت بگذارند و شش صبح پاشن که یک ساعت هم که شده بیشتر همدیگر رو ببینند !
با اینکه هردوشون دیر خوابیده بودند ولی ساعت گذاشتند بیدار شدند و بدون سر و صدا رفتند پای تلویزیون نشستند و کارتون محبوبشون phineas and ferb نگاه کردند.
بعد که آوا مدرسه رفت آیدا یک نامه بسیار زیبا و خوشخط برای آوا نوشت و چسبوند روی در اتاق آوا با یک دستنبد که خودش درست کرده بود .
که وقتی ما رسیدیم و من زنگ زدم برای تشکر؛ مامان آوا گفت که انقدر آوا نامه و دستنبدش رو دوست داشت که گفته میخوام همیشه این نوشته روی این در اتاق باشه :)
مثلا اینکه چرا آب ریخته میشود و چرا ریزیده شدن درست نیست ؟ مگر آب بریز نمیگویی..
چرا غذا پخته میشود ولی درحین عمل درست شدن غذا به من میگویی غذا دارد میپزد...
و اینکه یک روز به من گفت مونا دوست داره با بعضی از عروسکهای من بازی کند که موهای تاریک دارند .
گفتم این تاریک رو معادل کدوم کلمه به کار بردی اگر قرار بود انگلیسی بگی چی میگفتی؟ گفت دارک!
گفتم ما برای مو از کلمه تیره استفاده میکنیم !
آیدا سوال کرد چرا وقتی هوا دارک میشود میگویی هوا تاریک شد؟
گفتم خب برای هوا از کلمه تاریک استفاده میکنیم
بعد از چند دقیقه برگشت و سوال کرد به دارک چاکلت چی باید گفت پس؟
گفتم شکلات تلخ !!
معلمین مدارس در ونکوور از اول هفته وارد اعتصاب شدند !
هفته اول به مدت 4 روز و هفتههای بعد یک روز در هفته مدرسه رو تعطیل کنند.
البته فکر نکنید کادر مدرسه رفتند خونه گرفتند خوابیدند ! نه خیر ! عین ساعت اداری جلوی مدرسه پلاکارد به دست
وایسادن تا حقشون رو بگیرند برای ماشینها دست تکون میدهند که جلب توجه عمومی کنند ...
آیدا بعد از تعطیلات آخر هفته از اینکه 4 روز دیگر هم تعطیل است ذوق و شوق داشت چون کاملا برنامه گذاشته بود که یک
روزش دنبال عروسک وبکینز که کف پاش علامت دابلیو طلایی داره بریم و این خودش یک پروسه طولانی از گشتن و این
مغازه به اون مغازه رفتن بود فرداش دوستش قرار بود بیاد خونه ما و ببرمشون سینما و کلی برنامههای مفرح از صبح انقدر
ذوق داشت نمیدونست چیکار کنه هی بازی کرد نقاشی کتاب خوندن دویست دست لباس عوض کردن لاک زد هشت
جفت گوشواره امتحان کرد بیست مدل مو برای خودش درست کرد و دست آخر هم رفت توی کار طراحی لباس یک چند تا
نمونه کار اجرا کرد که خودش از این بیشتر از همه خوشش اومده
سوالی هم دست آخر مطرح کردند که مامان آیا میشود که یک نفر هم دکتر بشه هم فشِن دیزاینِر !؟
دوست خوبم خانوم دکتر هدی عزیز پاسخ بچه هفت ساله را دادند گفتند دختر جان دکتری رو ول کن بچسب به همین فشن دیزاینری...

با متن و موضوع متفاوت نظیر روز آفتابی قشنگی داشته باشی یا امیدوارم از ناهارت لذت ببری :)
دختر خوشگل دوست داشتنی من هستی ؛ بارون رو دوست دارم به خاطر تصویر چتر دست گرفتن تو :)
سر صبح موتور ذهنم روشن میشد که جملات کوتاه غیر تکراری بنویسم براش ...
چند وقت هست که برای میان وعده این رایس کریسپیها رو پیدا کردم که میشه با ماژیک روی بسته بندیش پیام نوشت.
کلی ذوق داره که تا ساعت تفریحشون صبر کنه ببینه چی براش نوشتم !
دیروز اومدم کاپشن مدرسهش رو بشورم دیدم تو جیباش دو سه تا از این کاغذهای دور رایس کریسپی هست گفتم مادر جان سطل آشغال نداره مدرسهتون؟
گفت : آخه دوست داشتم نگهدارم :)
با دریافت کردن لیست اسامی دانشآموزان کلاس آیدا دریافتیم که بله وقتش رسیده که به تعداد بچههای کلاس شکلات و شیرینی و کارت بخریم :) لیست فوق الذکر شامل اسامی بچهها چند تا دختر چند تا پسر بعد چون کلاس آیدا ترکیبی از کلاس دومیها و کلاس سومیها هست این هم در لیست مشخص شده بود.
برای همین روز موعود ما کارتهای آماده شده که پشتش اسم دوستان نوشته شده بود رو به همراه با دوتا آبنبات چوبی برای دوستان چسب زدیم و بردیم مدرسه و بچهها کلا خیلی خوشحال بودند و از خوردن آبنباتهای رنگی رنگی هم لذت بردند.
ماجرای پسوردها هم از این قرار است که در مدرسه و با دوستان سایتهای بازی رو معرفی میکنند و در عرض چند روز این موضوع به پرهیجانترین موضوع مورد بحث تو کلاس تبدیل میشه آیدا هم اجازه داره با کامپیوتر به ساعتهای مشخص شده وارد سایت بشه و بازی کنه ! اینه که من هر از گاهی 4 تا ایمیل میگیرم که بله دخترتون وارد این سایت شده و شما با مشخص کردن محدوده فعالیتش اجازه بهش میدین بازی کنه؟ چند تا هم باکس داره باید علامت بزنیم که اجازه میدهم دخترم مثلا فقط بازی کند؟ یا چت محدود با کاربران مجاز است؟ یا چت فقط با شخصیتهای سایت مجاز است؟ یا برای موارد مختلف باید جلوی باکس ها علامت بزنیم بدین صورت آیدا برای هر بار رجیستر کردن یکبار ایمیل بنده رو باید وارد کنن که حفظ کرده و سریع وارد میکند بنده هم باید در اسرع وقت بپرم تایید کنم که بازی شروع بشه !
در هنگام رجیستر کردن هم رمز عبور توی همین دفترچه یادداشت فوق الذکر یادداشت میشود . از اونجایی که بازی به مراحل حساس و هیجانی کشیده میشود یکبار از من خواست که توی دفترش براش کد یک بازی رو پیدا کنم چون زمان رو به اتمام بود و باید کد جدید رو وارد میکرد بنده هم خب از اول دفتر شروع کردم که دیدم اوه اوه روی جلد داخلی آن نوشته شده Caution read no further با از اون علامت ها روی جعبه برق فشار قوی ! بعد هم کلی استخون و اسکلت علامت خطر و در نهایت هم با اجازه شما یک سنگ قبر کشیده بودند داخلش هم بدین مضمون که The last person who kept reading اینم نشونهای از آخرین نفری که هشدارها رو جدی نگرفته و به خواندن ادامه داده ...
این شده که دو دستی دفتر رو تقدیمشون کردم گفتم مادر جان من خیلی ترسیدم بیا خودت پیدا کن !!
دندون جدید افتاده :) با توجه به تعداد سیبهایی که در طول روز آیدا نوش جان میکند( حدود 3 تا 4 عدد در روز)
خیلی هم عجیب نبود که در حین سیب خوردن دندونش بیفته :)

جدیدا هم دوباره به ساعت بستن رو آورده و عاشق این ساعت یونیسف هم هست :)